#روزای_رویایی_پارت_124
_ اگه میشه بریم اتاق...
آراد حرفش رو قطع کرد و گفت:
_ اگه مربوط به پروژه جدیده لطفا همینجا بگید چون این پروژمون دست خانم ستوده است.
نگاهی به آراد انداختم، باورم نمیشد که این رو آراد داده باشه دست من! چون خیلی مهمه و برای بدبختی ما کافیه یه جای کار خراب بشه.
خانم شفیعی که تا اون لحظه به من نگاه میکرد به حرف اومد:
_ پس اگه اینطوریه همه چی توی اون پرونده هست.
و پرونده رو بهطرف من گرفت، نیشخندی زدم و گرفتمش. آراد رو به من کرد، لبخندی زد و بهطرف اتاقش حرکت کرد؛ منم رفتم اتاقم.
باورم نمیشد که آراد اونقدر بهم اعتماد کرده که پروژه به این مهمی رو داده دست من.
با صدای زنگ تلفن سرم رو بلند کردم و جواب دادم:
_ بگو؟
_ بهار منشی آقای رستگار اومده میخواد ببینتت.
با تعجب پرسیدم:
_ کدومشون؟
_ رئیس.
_ اُکی بفرستش داخل.
آراد هروقت با من کار داره خودش میاد نه منشیش!
از اینکه آراد اون رو فرستاده باشه یکم دلخور شدم.
در باز شد و خانم شفیعی وارد شد:
_ اجازه هست خانم ستوده؟
_ البته بفرمایید.
_ راستش نمیخوام زیاد وقتتون رو بگیرم. اومدم راجع به یه چیزی باهاتون حرف بزنم.
romangram.com | @romangram_com