#روزای_رویایی_پارت_123
_ تو که ماشین نداری!
_ خب...
حرفم رو قطع کرد:
_ دارم میام فعلا.
بدون اینکه منتظر حرف من باشه قطع کرد.
ساناز که تا الان به مکالمه من و آراد گوش میداد پرسید:
_ آراد بود؟
_ آره میگه میام دنبالتون با هم میریم.
_ آها خوبه پس!
دیگه چیزی نگفتم و مشغول خوردن صبحونهام شدم.
با صدای زنگ در هر دو بلند شدیم و بهطرف در رفتیم، آراد و آرمان بودن.همزمان با هم سلام کردیم.
_ یه چای مهمونمون باشید!
_ نه دیرمون شده ساناز باید بریم.
_ هرجور راحتید
بهطرف ماشین رفتیم، سوار شدیم و حرکت کردیم.
به شرکت که رسیدیم آرمان و ساناز فوری رفتند و منم منتظر موندم تا آراد ماشینش رو پارک کنه و بیاد تا باهم بریم.
وارد شرکت که شدیم همه نگاهها بهطرف ما دو تا کشیده شد و همه شروع به پچ پچ کردن کردند که با یک چشم غرهی آراد ساکت شدند.
منشی آراد اومد جلو و چپ چپ نگاهی به من انداخت و رو کرد به آراد:
- سلام آقای رستگار خوش اومدین.
_ کارت رو بگو.
romangram.com | @romangram_com