#روزای_رویایی_پارت_122
_ صبحت بخیر.
_ صبح بخیر تو کی بیدار شدی ساناز؟
_ تازه، پاشو حاضرشو بیا صبحونمون رو بخوریم بریم.
_ باشه برو پایین اومدم.
ساناز رفت و منم آبی به دست و صورتم زدم و یه دست از لباسای ساناز رو پوشیدم و رفتم پایین.
ساناز داشت صبحونه آماده میکرد، یکی از صندلیا رو بیرون کشیدم و روش نشستم.
ساناز نگاهی بهم انداخت:
_ اومدی؟
_ آره
نیمرو رو روی میز گذاشت، دوتا چایی ریخت و خودشم نشست.
_ چیزی شده؟ چرا اینقدر حالت گرفتس؟
_ فقط دلم برای مامان بابا تنگ شده.
_ دیروز حرف نزدید نه؟
_ نه.
با صدای گوشیم هر دو ساکت شدیم، نگاهی به صفحش انداختم و با دیدن اسم "آراد" زود تماس رو وصل کردم.
_ بله؟
_ سلام بیدار شدین؟
_ پ ن پ
پشت تلفن بلند بلند خندید که گوشی رو بیشتر به گوشم چسبوندم.
_ پس حاضرشین میام دنبالتون با هم میریم.
_ نه زحمت نکش خودمون میایم.
romangram.com | @romangram_com