#روزای_رویایی_پارت_121
******
_ بهار؟
برگشتم بهطرفش و جواب دادم:
_ بله؟
_بیاین اینجا با آرمان میرسونیمتون
_ نه مزاحم شما نمیشیم.
_ بهار!گفتم بیاین.
ساناز که تا الان کنارم بود بهحرف اومد:
_ بیا بریم باو.
_ نمیخوام زحمتشون بدم!
_ زحمت چیه باو؟من رفتم توهم اگه میخوای بیا وگرنه نصف شبی با تاکسی باید بیای.
راست میگفت. امشب رو به اصرار زیاد ساناز برای خواب میرفتم خونشون برای همین ساناز رو صدا زدم.
_ ساناز؟
بهطرفم برگشت:
_ چی میگی؟
_ وایسا منم بیام.
با هم سوار ماشین شدیم آراد رانندگی میکرد و آرمانم جلو نشسته بود.سکوت سنگینی بینمون حاکم بود که من اصلا خوشم نمیومد.
تو فکر فرو رفتم امروز هشتمین روزی بود که مامان بابا آلمان بودند.
**********
با صدای در نگاهم بهطرفش کشیده شد.
romangram.com | @romangram_com