#روزای_رویایی_پارت_119


_ با اجاره‌ی بزرگترها بله

دوباره صدای دست و جیغ بلند شد.

آتریسا برای سومین بار"بله" رو گفت و این‌بار نوبت مهران شد.

جناب آقای مهران ستوده آیا...

چراغ ها رو خاموش کردند و به‌جاش رقـــص نور رو روشن کردند یه آهنگ ملایمم گذاشتن.

عروس و داماد اومدن وسط و شروع به تانگو رقصیدن کردند.

با دیدن دو جفت کفش مردونه سرم رو بلند کردم، آراد بود. لبخندی زدم و باز سرم رو انداختم پایین.

_ افتخار می‌دید بانو؟

با صدایی که خستگی توش موج می‌زد جواب دادم:

_ آراد نمی‌دونی که چقدر خستم نمی‌تونم رو پاهام وایسم.

_ بی‌خودی بهونه نیارید بانو.

نمی‌خواستم حرفش رو زمین بندازم برای همین دستم رو توی دستش گذاشتم و بلند شدم.

روبه‌روی‌ هم ایستادیم، دستش رو روی کمرم گذاشت و اون یکی دستم رو توی دستش گذاشت، اون یکی دستمم روی شونه هاش بود.

استرس داشتم و قلبم تند تند می‌زد ولی دلیلش رو نمی‌دونستم.

نفسامون منظم شده بود و هر لحظه فشار دستش روی کمرم بیشتر میشد.

_ آخ

_ چی‌شد؟

_ هیچی فشار دستت روی کمرم...

لبخندی زد و به رقصیدن ادامه دادیم.

_ نگفته نماند امشب خیلی زیبا شدی.


romangram.com | @romangram_com