#روزای_رویایی_پارت_118
********
- بـهـار
از گوشه چشم نگاهی به ساناز انداختم.
- ها؟چیه؟
- ها و درد پاشو دیرمون شد نا سلامتی شاهد عقدی!
- مرض نمیذاری یکم بخوابم، بگو بینم ساعت چنده؟
- 7:20 پاشو زود
از جام بلند شدم نگاهی به دور برم انداختم.
- پسرا کجان؟
- بیرون منتظر جنابعالی.
رفتم آشپزخونه لیوانی آب نوشیدم و رفتم نشیمن، کیف دستیم رو برداشتم و جلوتر از ساناز راه افتادم!
آراد و آرمان داشتند باهم حرف میزدن ولی اینبار بر عکس دفعات قبل آراد لبخند میزد.نزدیکشون شدم و زیر لبی سلامی کردم، آرمان سرش رو پایین انداخت و جواب سلامم رو داد.
آراد: -حاضرین؟بریم؟
-آره بریم
دوباره مثل قبل من و آراد، ساناز و آرمان باهم رفتیم.
به سالن که رسیدیم هنوز کسی نیومده بود، خداروشکر که سالن عقد به خونه آراد اینا نزدیک بود وگرنه آتریسا کلم رو میکند! کم کم دیگه سالن داشت شلوغ میشد، همه اونایی که دعوت شده بودند اونجا بودن. فقط...
فقط جای مامان و بابا خالی بود، چقد بده که عروسی پسرت باشه و نتونی اونجا باشی.با این فکر چشمام خیس شدن،حس کردم یکی پشت سرم ایستاده.برگشتم و با دیدن آراد جا خوردم، دستم رو بردم و اشکام رو پاک کردم لبخندی زدم و بهطرف بقیه رفتم، آرادم پشت سرم اومد.به میز آرمان و ساناز نزدیک شدم و رفتم پیششون ولی به دقیقه نکشید که آراد اومد و گفت که باید باهاش برم به مهمونا خوشآمد گویی بگم گرچه من پیش همشون رفته بودم ولی بخاطر آراد باهاش رفتم!
صدای دست و سوت همه بلند شده بود.متعجب بهطرف در برگشتم که دیدم مهران و آتریسا وارد شدن! آراد نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد منم جوابش رو با لبخند دادم و رفتم جلوتر.
_دوشیزه آتریسا رستگار،آیا بنده وکیلم با مهریهی معلوم شما را به عقد آقای مهران ستوده در بیارم؟؟؟
مهران و آتریسا پشت میز عقد نشسته بودن، من و آرادم شاهد عقدشون بودیم.
آتریسا نگاهی به مهران و نگاهی به جمعیتی که منتظر شنیدن جوابش بودن کرد. لبخندی زد و بلند جواب داد:
romangram.com | @romangram_com