#روزای_رویایی_پارت_117


دیگه همه چی تموم بود آرایشگرهم رفت. ساعت نزدیک 6 بود که در زده شد کیف دستیم رو برداشتم و رفتم در رو باز کنم، با باز شدن در آراد پرید داخل به محض دیدن آتریسا به‌طرفش رفت. آتریسا خودش رو تو بغل داداشش انداخت و یکم باهم حرف زدن که آراد گفت:

- خب بسه دیگه دخترا ماهم دیگه باید بریم الان آقا داماد میان با عروس خانم میرن اتلیه!

و خندید، خواست بره بیرون که بلند گفتم:

- هی داداش زن داداش نشنیدی میگن خانم ها مقدم ترن!؟

این‌بار آتریسا هم بلند خندید و آراد عقب‌تر رفت و گفت:

- اوه شرمنده خواهر شوهر خواهر بفرمائید.

جلوتر از آراد راه افتادم. همون لحظه ساناز و آرمان گفتن کار دارن و رفتن. اینام یه چیزی بینشونه ها!

- اینقدر راجب مردم حرف نزن دختر بیا بریم

- می‌بینی اگه اون‌جوری نبود من اسمم بهار نباشه!

- باشه سکینه جان برو تو ماشین‌.

همون‌طور که در ماشین رو باز کرده بود برگشتم و نگاش کردم:

- جانم چی گفتی؟

خنده آراد تبدیل به قهقه شد و میون خنده هاش آروم گفت ”سکینه“. چپ چپ نگاش کردم و سوار ماشین منتظرش نشستم!

خودم از این اسم خندم گرفت ولی به روی خودم نیاوردم! با صدای در ماشین به‌طرفش برگشتم، نشست و ماشین رو روشن کرد.بوی ادکلنش کل فضای ماشین رو پر کرده بود!

خیلی جذاب شده بود! کت و شلوار مشکی با کراوات قرمز و پراهن سفید.

لبخندی زدم، نفس عمیقی کشیدم و ریه هام رو پر از بوی خوب ادکلن آراد کردم!

دیگه رسیدیم به خونه‌ی آراد اینا! ساناز و آرمانم اومده بودن خونه اونا.در ماشین رو باز کردم و به‌طرف خونشون رفتم، در رو زدم که توسط ساناز باز شد.

- وای شماها کجایین؟بهار چرا انقد دیر رسیدین؟

- علیک سلام. خوبم مرسی. دیرتر از شما راه افتادیم!

لبخندی زد و از جلوی در کنار رفت تا برم داخل، روی مبلا نشستم خیلی خسته بودم برای همین چشام رو بستم و خوابیدم.


romangram.com | @romangram_com