#روزای_رویایی_پارت_115
یکم اونجا موندم و به جنب و جوش مردم خیره شدم! یهدفعه احساس سرما کردم برای همین پنجره رو بستم.
دیگه توب شرکت کاری نداشتم، تصمیم گرفتم برم خرید چون واقعا حوصلم سر رفته بود! کیفم رو برداشتم و وسایلم رو توش گذاشتم. دستم رو بردم که در رو باز کنم ولی قبل از من در باز شد و آرمان روبهروم ظاهر شد.
ای بابا فقط همینم کم بود، حوصله خودم رو ندارم چه برسه به این.
-بهار...
- ببخشید آرمان من باید برم.
- میشه 10دقیقه وقتت رو بگیرم؟
- گفتم که آرمان نمیشه نمیتونم.
- اتفاقی افتاده بهار؟
چشمام رو بشتم و دندونام رو روی هم فشار دادم، نمیخواستم بهش بی احترامی کنم ولی دیگه داشت از حدش خارج میشد:
-این دیگه فضولیش به شما نیومده، خواهش میکنم دیگه اینقدر دور برم نپلک.
- ا، بهار تو چت شده؟
توی همین حرفا بودیم که آراد پیداش شد، به محض دیدن آرمان اخماش تو هم رفتن، بلند گفت:
- اینجا چهخبره؟
قبل اینکه آرمان چیزی بگه گفتم:
- اگه آقا آرمان اجازه بدن میخوام برم.
آرمان به تته پته افتاد:
- ا...بهار این چه حرفیه؟
آراد: - بهار تو که کارات تموم شده میتونی بری میبینمت، آرمان توهم بیا کارت دارم
آرمان از جلوی در کنار رفت تا من برم، با عجله رفتم سراغ پله ها و سریع رفتم پایین.
اولین تاکسی رو نگه داشتم و سوار شدم، آدرس خونه رو دادم و دیگه چیزی نگفتم!
romangram.com | @romangram_com