#روزای_رویایی_پارت_114
- بهار دیگه قبول نمیکنم باید بخوری زود باش.
-ولی آراد...
- ولی و امّا نداریم همین که گفتم.شروع کردم به غذا خوردن، همین که یک قاشق خوردم اشتهام باز شد و تازه فهمیدم چقدر گرسنه بودم!
صدای خندهی آراد توی اتاق پیچید:
- حالا خوبه اشتها نداشتی.
به یک لبخند اکتفا کردم و ادامه دادم وقتی تموم شدم سینی رو کنار گذاشتم.آراد روی مبل نشست:
- حالا رنگ و رو گرفتی
بازم فقط لبخند کمرنگی زدم.آراد پا شد بره که یه دفعه انگار چیزی یادم افتاده باشه صداش زدم:
- آراد
بهطرفم برگشت و صدای مردونش جواب داد:
- بله!
- میشه یه نگاهی به این بندازی؟
یکم جلوتر اومد و نقشه رو از دستم گرفت. یکم نگاهش کرد، سپس نگاهی تحسین آمیز به من کرد و گفت:
- عالیه بهار! بهعنوان اولین کارت تو شرکت ما فوق العادس! دستت درد نکنه خیلی خوبه.
وقتی ازم تعریف میکردن هیجان زده میشدم برای همین از ته دل لبخند پررنگی زدم که دور از چشم آراد نموند.
- خیلی ممنونم!
- حالا اگه اجازه بدی میخوام برم.البته کارتم با خودم میبرم!
- اختیار داری خیلی خوشحالم که کارم مورد پسندت بود!
- مگه میشه تو کاری انجام بودی و من نپذیرم؟
بازم لبخندی زدم و سرم رو زیر انداختم.
به محض بیرون رفتن آراد به سرعت خودم رو به پنجره رسوندم، احساس خفگی می کردم.پنجره رو باز کردم، نفس عمیقی کشیدم و شش هام رو پر از هوای آلودهٔ تهران کردم!
romangram.com | @romangram_com