#روزای_رویایی_پارت_113


- چرا نگفتی بیام بهار؟

با یادآوری صبح دوباره به گریه افتادم.

اون بغل!

اون بـ ــوسه!

اون نگاه!

- ساناز الان وقت این حرفا نیست لطفا.

- باشه عزیزم.

- بگم یه چیزی بیارن برات؟

- نه اشتها ندارم

- ولی...

- ساناز!

ساکت شد و چیزی نگفت، یکم بعد بیرون رفت. ترجیح دادم خودم رو با کارم سرگرم کنم.

ساعت نزدیکای 3 بود. با صدای در به ‌خودم اومدم دیگه تموم شده بود. در توسط آراد باز شد، با سرعت خودش رو به من رسوند.

- بهار حالت خوبه؟

- آره خوبم

- وای رنگت پریده دختر می‌تونم با اطمینان بگم که چیری نخوردی!

- نه نخوردم.

- از بس لجبازی!

تلفن رو برداشت و زنگ زد یه چیزی برام بیارن، غذا که رسید با بی میلی گفتم:

-آراد اشتها ندارم چیزی بخورم.


romangram.com | @romangram_com