#روزای_رویایی_پارت_112
-بهار چیزی نمیخوای؟
-نه خیلی ممنون.
-ولی مهران گفت که صبحونه هم نخوردی!
-گفتم که نمیخوام.
-باشه هرجور دوس داری.
آرمان و ساناز داشتن با سرعت بهطرفمون میومدن، یکم نزدیک که شدن ساناز با لحنی نگران پرسید:
-بهار، اتفاقی افتاده؟
دنبال اون آرمان گفت:
-عزیزم چیز بدی که نشده؟
از جملهی آرمان حالم بهم خورد، اون عزیزم چی بود گفت؟اینروزا حس خوبی نسبت بهش نداشتم، نمیدونم چرا ولی حس میکردم میخواد بهم نزدیک بشه. تلاش میکنه یه چیزایی رو بهم بگه ولی هر دفعه آراد نمیذاره. سرم رو بلند کردم و نگاهی به آراد انداختم که دیدم اخماش رو توی هم کرده و داره با عصبانیت آرمان رو نگاه میکنه!
با ناراحتی جواب هردوشون رو دادم:
-نه چیزیم نیس فقط...
آراد نذاشت ادامه بدم:
-عمو رفته آلمان برای شیمی درمانی!
آرمان دوباره با ناراحتی جوری که میخواست همدردی کنه گفت:
- بهار میشه یکم تنها حرف بزنیم؟
اینبارم بهجای من آراد جواب داد:
- نه!بهار به استراحت نیاز داره الانم به اصرار خودش اومده!
وا آرمان هرچی میگفت آراد جوابش رو میداد، البته خودمم میخواستم همین رو جوابش بدم! فکر کنم این دوتا سر یه چیزی باهم تفاهم ندارن ولی خو به من چه؟این یه مسئله بین دو پسر عموئه!
- آراد راست میگه آرمان خیلی خستم!
رفتم اتاقم که پشت سرم سانازم اومد.روی صندلی نشست و گفت:
romangram.com | @romangram_com