#روزای_رویایی_پارت_111


نگاهی که می‌گفت این آخرین دیداره.

نتونستم خودم رو کنترل کنم و گریم به هق هق تبدیل شد، هواپیما به پرواز در اومد، روی یکی از صندلی ها نشستم، حس کردم یکی روبه‌روم نشسته.مهران بود؛ دستم رو گرفت و منو کشید توی بغلش.

یکم که آروم شدم پیشم نشست و دستام رو توی دستش گرفت:

-خواهر کوچولو بسه دیگه، قرار ما دوتا چی بود ها؟ یادت رفته؟بهاری عزیزدلم گریه نکن دیگه خب؟بابا برمی‌گرده.باید توکلمون به خدا باشه کافیه دیگه آبجی پاشو بریم چیزی نخوردی الان فشارت میوفته.

عمو اردوغان، آراد، آتریسا و زن عمو که تا اون موقع اونجا بودند جلوتر اومدن.عمو پیشم نشست و با صدایی که مهربونی توش موج می‌زد گفت:

-دخترم پاشو، پاشو بریم بسه کشتی خودت رو که ، الان بابات به اندازه کافی ناراحته شما دوتا باید قوی باشین‌، باید بهش روحیه بدین.تنها امیدش شما دوتا هستین، حالا پاشو دخترم نگا ما هممون اینجاییم اگه دوس دارین تا بابات برمی‌گرده بیاین خونه ما.

با صدایی که از ته چاه درمیومد گفتم:

-نه عمو جان خیلی ممنونم.

پا شدم و به‌طرف در خروجی رفتیم که آراد با صدای پر صلابتش گفت:

-اگه می‌خوای امروز نیا شرکت.

مهرانم قبول کرد ولی نه، دوس نداشتم بمونم خونه برای همین قبول نکردم.

مهران و آتریسا با ماشین من رفتن که کاراشون رو انجام بدن، عمو اردوغان اینام رفتن مونده بودیم من و آراد، سوار ماشینش شدم یکم دیگه خودشم اومد و حرکت کرد.

هنوز از رفتن مامان بابام نیم ساعت نگذشته بود که دلم براشون تنگ شده بود،اصلا حس خوبی نداشتم.بی اختیار اشکام از روی گونم سر می‌خوردن.

با صدای آراد نگاهم به‌طرفش کشیده شد:

-بهار؟

-بله؟

دستمالی رو روبه‌روم گرفت، تشکری کردم و بینیم رو بالا کشیدم و اشکام رو پاک کردم. دیگه هیچی نگفت منم ترجیح دادم تا شرکت سکوت کنم.

ماشین رو پارک کرد و هردو پیاده شدیم! وارد شرکت که شدیم نگاه همه کارمندا به‌طرفمون کشیده شد. از چشمای قرمز شدم معلوم بود گریه کردم آراد به‌طرف طرفشون برگشت و با صدای پر صلابتش گفت:

-همه برگردید سرکاراتون، زود، بجنبید.

و با من تا اتاقم اومد. آروم گفت:


romangram.com | @romangram_com