#روزای_رویایی_پارت_110
حاضر شدم و رفتم پایین، اشتها نداشتم برای همین چیزی نخوردم؛ با مهران مامان و بابا رو رسوندیم فرودگاه. خانواده عمو اردوغان قبل از ما اونجا بودن.
نمیدونم ولی حس خوبی ندارم!
دوس ندارم برم!
نکنه...نکنه برن و برنگردن؟با فکر خودم چشمام پر از اشک شدن ولی نمیخواستم گریه کنم چون بابام به یه بهونه بند بود که نره!
بابا اومد جلوم ایستاد ولی سر من همچنان پایین بود.
صدام زد سرم رو بلند کردم و نگاهی بهش انداختم که ناخودآگاه اشکام سرازیر شدن.بغلم کرد که گریه من شدت گرفت.
حس میکنم این آخرین باریه که بابام رو میبینم
بعد چند دقیقه که آروم شدم از بغلش بیرونم کشوند:
-دخترکم، بهارم گریه نکن بابایی بهزودی برمیگردم پیشتون خب دخترم؟
چیزی نمیتونستم بگم بابا ادامه داد:
-دخترم دیگه باید بریم نبینم اشکات رو گلکم خب؟هرشب باهم دیگه حرف میزنیم باشه بابایی؟گریه نکن دیگه.
با سر تایید کردم، بـ ــوسهای به پیشونیم زد.این یکی فرق داشت.داشتم با مامانم خداحافظی میکردم که شنیدم بابام گفت:
-مهران بهار دستت امانته.
و به عمو گفت:
-اردوغان بچههام دستت امانتن اگه برنگشتم...
پریدم وسط حرفش:
-بابا لطفا
-باشه دخترم باشه.
مامان و بابا باهم همقدم شدن و بهطرف هواپیما رفتن.قبل اینکه بره برگشت و نگاهی بهم انداخت.
نگاهی متفاوت!
نگاهی با بوی نیامدن.
romangram.com | @romangram_com