#روزای_رویایی_پارت_109
- اردوغان جان بدون مقدمه چینی برم سر اصل مطلب. برای کار خیر اومدیم میخوام دخترت آتریسا رو برای پسرم مهران خواستگاری کنم!
-چه کسی بهتر از پسر شما؟
با پیشنهاد بابا دختر و پسر رفتند که حرف بزنند.
با کلافی پاهام رو روی هم گذاشتم و جوری که فقط خودم بشنوم زیر لب غریدم:
- ای بابا چقد طولش میدن ناسلامتی قبلا حرفاشون رو زده بودن، نزده بودن چی میشد!
بعد از چند دقیقه اومدن بیرون لپای آتریسا گل انداخته بود و فقط میخندید آجمهرن سرش رو انداخت پایین و سرجاش نشست.
عمو اردوغان:-خب بچه ها دهنمون رو شیرین کنیم؟
آتریسا از خجالت هزار رنگ عوض کرد، مهران جواب داد:
- من که حرفی ندارم.
اینبار بابام گفت:
-دخترم تو چی؟
سرش رو انداخت پایین:
-هرچی مامان و بابام بگن.
عمو اروغان خدمتکار رو صدا زد که شیرینی رو بیاره. همه شروع کردن به دست زدن، مهران و آتریسا هم رفتن برای دست بوسی. حلقه ها رو دست هم انداختند و...
روی تخت دراز کشیدم. فردا بابام میره آلمان، دلم گرفته میمونیم منو مهران.قرار شد توی این مدت که بابام نیستش مهران و آتریسا کاراشون رو انجام بدن عقدم بکنن فقط جشنش بمونه.صدای اس ام اس گوشیم بلند شد دستم رو بهسمتش دراز کردم.
با دیدن اسمش قلبم به تپش افتاد، دستام میلرزیدن پیام رو باز کردم:
-سلام سفر کنسل شد از ترکیه زنگ زدن گفتن این دوهفته نمیتونن کار کنن دو هفته دیگه میریم شب خوش خداحافظ.
دلم گرفت از این همه سردی! این همه بیتوجهی!
ترجیح دادم بدون فکر کردن بهش بگیرم بخواب چون صبح باید زود بیدار میشدیم.
*********
romangram.com | @romangram_com