#روزای_رویایی_پارت_108

-کجا؟

-میرم به بهار بگم!

-چی رو؟

-این‌که دوسش دارم!

-اگه دوست نداشته باشه؟

-دوستم داره می‌دونم.

-فعلا دست نگه‌دار آرمان زوده.

انگار با این لحنم آروم شد و اومد نشست پیشم. همه چی رو بهم گفت، راجب عاشق شدنش، راجب دلبستگیش به بهار، راجب همه چی گفت و گفت و هر دفعه با اون حرفاش انگار یه خنجر تو قلبم فرو می.بردن!

نمی‌دونستم چرا؟این چه حس عجیبی بود؟

خدایا چرا نمی‌خواستم آرمان همه چی رو به بهار بگه؟





«بهار»





ترجیح دادم بی اعتنا باشم و سرم تو کار خودم باشه!





دیر بود و وقت رفتن وسایلم رو جمع کردم و رفتم بیرون.حرکت کردم و پام رو تا ته رو پدال گاز فشار دادم.

شاممون که تموم شد رفتم بالا تا حاضر شم. اومدم پایین هیچ اشتیاقی نداشتم. نمی‌دونم چرا ولی دوست نداشتم برم اینم فقط بخاطر مهرانه! از قبل همه چیز رو آماده کرده بودن، حلقه، گل، شیرینی.

یکم‌ که نشستیم بابا شروع کرد:

romangram.com | @romangram_com