#روزای_رویایی_پارت_105
-حالا که شما اونجایید میشه یه کاری کنید؟
-بله، اگه بتونم حتما
-حقوق کارمندا...
قبل اینکه حرفش رو تکمیل کنه گفتم:
-اون انجام شده
-خب پس فعلا
منتظر من نموند و تماس رو قطع کرد تو همون لحظه ساناز سر رسید:
-سلام بهار صبح بخیر
-سلام خوش اومدی
حوصله کل کل کردن نداشتم برای همین هیچی نگفتم پیش ساناز نشستم و سکوت کردم،انگار متوجه چیزی شده باشه پرسید:
-چیزی شده؟
-هوم؟؟نه چی بشه؟
-پس چرا تو خودتی؟
-هیچی ولش.ساناز بگو یه قهوه و کیک بیارن برام.
-باشه
تقهای به در خورد و قبل اینکه چیزی بگم در باز شد، سرم رو بالا آوردم که با آرمان روبهرو شدم.لبخندی به روش زدم:
-چرا زحمت کشیدی؟
-خواستم خودم این رو برای خانم مهندسمون بیارم
تشکری کردم و تعارف کردم که بشینه اونم قبول کرد.
یکم باهم گفتیم و خندیدیم که در توسط آراد باز شد، به محض دیدن آرمان اخماش رو توی هم کرد و سرش داد زد:
romangram.com | @romangram_com