#روزای_رویایی_پارت_103


نگاهی به صفحه شطرنج انداخت و دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد، همه خندیدن به‌جز آراد. باز این شد برج زهرمار.

اون شبم گذروندیم، رابطم با آرمان داشت خوب میشد ولی حس می‌کردم وقتی با آرمان می‌گفتیم‌ و می‌خندیدیم آراد بدش میومد! من یه اخلاق خوبی دارم اونم اینه که زود اجتماعی میشم.

برای همین با آرمان تقریبا داشتم صمیمی می‌شدم ولی آراد همش اخماش توهم بود.

********

چمدونارو دادم به مهران و خودم اومدم پایین، روز آخر بود یک هفته بود شیراز بودیم.آراد از اون‌روز دیگه مثل قبل نشد ولی روز به روز رابطه بین من و آرمان بهتر می‌شد تقریبا باهم دوست بودیم.

قرار بود فردا شب بریم خواستگاری آتریسا و این فقط بین مامان و بابا، من و مهران بود پس فردا هم بابا و مامان می‌رفتن آلمان!

یه چیزاییم از ساناز گیرم اومد، بالاخره اونم دل به دریا زد و به یکی دل داد اونم کسی نبود جز آرمان ولی هنوز آرمان چیزی نگفته بود البته سانازم فقط به من گفت.

با صدای آرمان به خودم اومدم:

-مثل اینکه دوس نداری برگردی!؟

-نه بابا اینجا رو دوس ندارم.

-آره جون خودت چرا؟

-هیچ‌جا خونه آدم نمیشه آرمان.

لبخندی زد و منتظر بود که منم برم بیرون اونم پشت سرم در رو بست، به محض بیرون رفتنم آراد رو دیدم که به ماشینش تکیه داده بود، آرمان کلید رو داد به عموش و مامان اینام همه رفتن، فقط دو ماشین مونده بود.

من و آراد!

هرچند قدمی که بر می‌داشتیم آراد بیشتر حرص می‌خورد، نمی‌تونستم درکش کنم این دیگه‌ چه رفتاری بود؟ای بابا

نزدیک‌ که شدیم قرار بر این شد اون‌جوری که اومدیم همون‌جوریم برگردیم.سوار ماشین شدیم و‌حرکت کردیم.

ته دلم ناراحت بودم دلم گرفته بود.

از این بی‌توجهی آراد.

بغض گلوم رو گرفته بود ولی غرورم اجازه نمی‌داد گریه کنم.

تصمیم گرفتم ضبط رو روشن کنم که یادم بره ولی بدتر شدم! هرجور شد تا تهران تحمل کردم.


romangram.com | @romangram_com