#روزای_رویایی_پارت_102

زنگ گوشی آراد هردومون رو به خودمون آورد، نمی‌دونستم کیه ولی انگار از خونه بود.تماس رو که قطع کرد دیگه چیزی نگفت تا این‌که خودم پرسیدم:

-چی می‌خواستن؟

کلافه جواب داد:

-هیچی گفتن که ما خودمون بیرون شاممون رو بخوریم اونا خوردن!

-آها

دیگه چیزی نگفت انگار شده بود همون آراد قبل، ولی من چرا این‌جوری شده بودم؟

بعد از تموم شدن شام ساعت نزدیک ساعت 9 شده بود که برگشتیم خونه، بعد از عوض کردن لباسام اومدم و پیش بقیه نشستم.

حوصلم سر رفته بود برای همین پریدم وسط بحث جوونا و بلند پرسیدم:

-کسی شطرنج بلده؟

آرمان خنده بلندی کرد و جواب داد:

-معلومه که آره چیه نکنه دلت شطرنج بازی کردن می‌خواد؟

-اوهوم خیلی.

همه داشتن به ما دو تا نگاه می‌کردن‌

-نظرت چیه یه دست بازی کنیم؟

-چرا که نه؟

پا شدیم و رفتیم اونورتر و آرمانم رفت که صفحه شطرنج و مهره هارو بیاره! مهره ها رو چیدیم و بازی رو شروع کردیم!

حدودا 40 دقیقه‌ای بود بازی می‌کردیم ولی هیچ‌کدوم کیش و مات نشده بودیم! خیلی خوب بازی می‌کرد خیلی حرفه‌ای بود.داشتم به آراد نگاه می‌کردم که با حرکت دادن مهره ”فیل“ کیش شدم!

-اه لعنتی

تو این مدت هر 4 نفر به بازی ما نگاه می‌کردن! سعی‌ کردم شش دانگ حواسم جمع باشه.

خبیثانه نگاهی به آرمان انداختم.لبخندی زدم و گفتم:

-کیش و مات

romangram.com | @romangram_com