#روزای_رویایی_پارت_101


نفس کشیدن برام سخت‌تر میشه.

نمی‌دونم این پسر چی داره که داره هر روز من رو بیشتر به خودش وابسته می‌کنه.

آخه مگه این همون آراد مغرور و خودخواه نبود؟

همون آرادی که هر روز دعا می‌کردم کور بشم و نبینمش؟

پس چرا الان من اینقدر...اینقدر بهش عادت کردم و وابستش شدم؟

با صدای آراد به خودم اومدم:

-بهار کجایی؟نمی‌خوای بری تو!

-ببخشید حواسم نبود.

جلوتر از آراد راه رفتم و رفتم موزه! موزهٔ جالبی داشت، از مجسمه‌هاش خوشم اومد.

مجسمه‌هاش از جنس موم بود که با مواد و لوازم طبیعی درست شده بودن!

مجسمه‌هایی چون مجسمه های پادشاهان دوره هخامنشی، آتوسا دختر کوروش، پادشاهان سلسله،کریمخان زند،سعدی و...

ولی اصلا مجسمه‌ای از حافظ شیرازی نیست!

رو کردم به آراد و ازش پرسیدم:

-آراد چرا مجسمه اب از حافظ نیست؟

به‌طرفم‌ برگشت، نگاهم کرد و جواب داد:

-به خاطر این‌که چهره‌ی مشخصی ازش ندارن و به‌جای تندیسش، کتاب و مینیاتورهایی از اشعارش قرار داره!

-آها

دیگه هر دو ساکت شدیم.به اندازه کافی عمارت رو گشتیم و کلی هم خوش گذشت، دلم می‌خواست همون‌جا همون لحظه زمان متوقف میشد.

با پیشنهاد آراد رفتیم بازار برای خرید من که چیزی لازم نداشتم فقط گشت و گذار کردیم! خوب بود تا ساعت 8 فقط بیرون بودیم بد نبود ولی داشتم خسته می‌شدم از این همه بی توجهی آراد!

نه به دیروز دست در دست هم بودیم نه امروز که حتی یک نگاه بهم ننداخت.ته دلم ازش دلخور بودم! گاهی اوقات پوزخندی می‌زد و بقیه رو فقط سکوت بود، منم ترجیح دادم ساکت باشم بهتره!


romangram.com | @romangram_com