#روزای_بی_عسل_پارت_99

محمد=من نمیخوامش
برو گمشو بی لیاقت
شاهین=منم برم به ننم بگم برام زن شمالی بگیره
مهدی با خنده تصدیق کرد و گفت
منم همین
محمد=بچه ها رسیدیم
ماشین و پارک کرد و پیاده شدیم که با موبایلش یه تک به دختره زد ماهم رفتیم نشستیم رو یه نیمکت البته من و مهدی و شاهین نشسته بودیم و محمد هی راه میرفت که آخر دو اا دختر اومدن هر دو سیاه موش یکیشون عینکی بود و قد بلند و صورتش مرتب بود پس این مهسا نیست ولی اون یکی دختر بانمکی بود فقط صورتش دست زده نبود و ابروهاش پر پیوسته بود که یکم تو صورت سفیدش تو ذوق میزد البته به نسبت اوت دختر عینکی خیلی کم تر سفید بود عینکیه زیاد سفید بود کیف و کفش هردوشون عین هم بود لی!! نکنه خواهرشه!!
مهسا=سلام شما آقا محمدین؟؟
(شناختن مهسا اصلا کاری نداشت خخخ ) محمد با تعجب بهش نگاه کرد و گفت
آره تو هم مهسایی؟؟
مهسا=بله
محمد یه لبخند زد و گفت
معرفی میکنم رفیقام مهدی،شاهین و ماهان
مهسا=خوشبختم
ما هم اظهار خوشبختی کردیم که مهسا رو به دختر کرد و گفت
ایشون دخترخاله من مینا هستن
ماهم اظهار خوشبختی کردیم که محمد گفت
لطفا بشینین

romangram.com | @romangram_com