#روزای_بی_عسل_پارت_96

هانا=برو گمشو لیاقتم نداری
خندیدم و گفتم
خوب برین بیرون آماده شم...به خانومم تو انتخابش کمک کن
هانا دست عسل و گرفت و عسل لب تاپ بدست باهم رفتن پایین منم لباس پوشیدم و رفتم پایین رو مبل نشسته بودن رو به عسل و هانا گفتم
کاری ندارین دخترا؟؟
هانا=نه
عسل=منم نه...مواظب خودت باش زود بیا
توهم همین خانومم...هانا مواظب خانومم باشیا
هانا با خنده گفت
باشه بابا...راستی شب زود تر بیا خاله اینا و دایی اینا خونمونن
باشه فعلا
یه تک زدم به محمد و رفتم بیرون و در و باز کردم رفتم نشستم پشت ماشین که محمد با عصبانیت یکی زد پس کلم و گفت
عوضی من کی بهت زنگ زدم؟؟
خوب تا لباس بپوشم دیر شد
محمد=زهرمار،الاغ....من که میدونم صبر کردی تا هانا بیاد و سه ساعت داشتی به هانا سفارش میکردی مواظب باشه باز دروغت برای چیه؟؟
نیشم و باز کردم و گفتم
آخه آدم نیستی که یهو بازم من و میزدی
محمد حرکت کرد که شاهین گفت

romangram.com | @romangram_com