#روزای_بی_عسل_پارت_91

عرفان با اخم ساکت شد و بعد ماها خدافظی کردیم و رفتیم عسل جلو نشست بچه ها پشت همه رفتن حرکت کردیم که عسل گفت
واقعا به خاطر امشب متاسفم
اشکالی نداره عزیزم خودت و ناراحت نکن
عسل=داداشا بخشیدین دیگه؟
مهدی=آره زنداداش خودت و ناراحت نکن چیزی نشده که
محمد=شما باید ببخشید یکم تندی کردیم زیاد
عسل=نه نه حقشون بود زیادی داشتن دور بر میداشتن
محمد=امید وارم ناراحت نشین ولی باید یه درس حسابی به این داداش عرفانتون بدم چون خیلی داره میره رو اعصاب موندم ما رو چی فرض کرده هر چند از نظر اونا ما هرزه ایم شناخته شده ایم ولی به زن رفیقمون چشم نداریم خدا شاهده ناموس داداشمون مثله ناموس مائه شما هم زنداداشمونی هم خواهرمون
عسل با لبخند گفت
شما لطف دارین اما همین افکاره پوسیدست که نمیذاره آدم کمی به این و اون با دید باز و مثبت نگاه کنه
بعد رو بهم گفت
ماهان ناراحتی؟
من؟؟نه!!
عسل=آخه حرف نمیزنی
بیخیال...رسیدیم صبر کن تا بابات اینا بیان ساکت شدیم هممون راستیش اعصابم خورد بود ولی نمیگفتم تا حالش گرفته نشه بلاخره باباش اینا اومدن عسل پیاده شد و با خدافظی رفت ماهم خدافظی کردیم و رفتیم محمد اومد جلو نشست که با خنده گفتم
خدایی اونجا چه مبالغه هایی کردینا
محمد=چه مبالغه ای همه راست بود دیگه...مخصوصا اون تیکه که اگه زنگ میزدیم بچه ها میریختن اینجا پدرشون و در میاوردن
ولش کن بابا چرا اینقدر کشش میدین

romangram.com | @romangram_com