#روزای_بی_عسل_پارت_90
عسل=آقا محمد...
محمد=هیس...زنداداش شما لطفا حرف نزنی که خیلی از دستتون شاکیما!!!
عسل ریز خندید محسن خواست یه چیزی بگه که شاهین اشاره کرد نگو وگرنه انا لله و انا الیه راجعون...اونم چیزی نگفت که محمد گفت
ماهان بسته دوشم پوکید میام میزنمتا
دیگه ماساژش ندادم و گفتم
خوب حالا که طوری نشده
محمد=خواستم صحبت کنی
بعد رو به همه گفت
یک بار دیگه ببینم مشکلی پیش بیاد و کار به کتک کاری بکشه خودتون میدونید و این دفعه واقعا جدیم
شاهین=محمد بیا بریم
محمد=اول یه آب قند بدین فشارم افتاد
عسل سریع رفت یه آب قند درست کرد داد بهم اول من خوردم بعد داد به شاهین بعد اون خورد بعد داد به مهدی بعد مهدی خورد و داد به محمد ولی ای دل غافل برای اون چیزی نموند
محمد=آخه نخورده ها برای من آورد چرا شما خوردین
عسل یه بار دیگه رفت با خنده یکی دیگه درست کرد و اومد داد به محمد اونم خورد و گفت
خوب دیگه ما بریم زنداداش بیایین برسونیمتون
عرفان با اخم گفت
خودمون میاریم عسل و
محمد=بشین بینم بچه رو اعصابم پیاده روی نکنا
romangram.com | @romangram_com