#روزای_بی_عسل_پارت_88
خندیدم و گفتم
بلند شو بریم
بلند شدیم که آقاجون گفت
ماهان جان جایی میری؟
یه لحظه میرم بر میگردم کار دارم بیرون
آقاجون=برو پسرم
رفتیم بیرون درو باز کردیم و وارد کوچه شدیم رفتیم پیش ماشین که محمد و مهدی رو دیدیم رفتیم پیششون که مهدی گفت
کتک نخوردین؟
نه...خدا رو شکر هنوز خبری نیست
محمد=به جان ماهان ببینم سرکار بودیم خودم به جاشون کتکت میزنم
خوب حالا بیا بگیر بشینین تو ماشین
سوئیچ و دادم بهش و گفتم
فعلا ما رفتیم
و شاهین رفتیم باز داخل خونه همه اخم داشتن نمیدونم چرا عسل هم چشماش پر اشک بود....نشستیم و شروع کردیم به نگاه کردن که شاهین خلی یواش بهم گفت
چی شد؟
من که همراه تو بودم از کجا بدونم
بلاخره میوه رو آوردن و ما خوردیم و بلند شدیم بریم داشتم با پسرعمش دست میدادم که گفت
حواست به خودت باشه بچه قرطی یه روز بدجور حالت و میگیرم
romangram.com | @romangram_com