#روزای_بی_عسل_پارت_85
شاهین هم بلند شد و باهم رفتیم سمت آشپزخونه و یکم کمک کردیم و بعد همه اومدن سر سفره ما هم رفتیم نشستیم این لامصب یعنی پسرعمه عسل هم نشست جلو چشمم غذا رو به زور قورت میدادم شاهین ریز ریز میخندید بعد یواش بهم گفت
یه حسی بهم میگه امشبم یه کتک میخوریم
حس پوسیده ای داره همچین اتفاقی نمیوفته
شاهین=امیدوارم اتفاق نیوفته...فقط بذار زنگ بزنم برای محمد....کار از محکم کاری عیب نمیکنه
خوب بذار شام و بخوریم بعد
شام و که با استرس سق زدیم تشکر کردیم و نشستیم رو مبل بعد اس دادم به محمد و نوشتم
آقا فکر کنم امشب یه کتک بخوریم خودت و برسون اینجا
محمد سریع نوشت
چرا؟
آخه پسرعمش و پسرعموهاش خیلی بد نگاه میکنن
محمد سریع زنگ زد جواب دادم که گفت
خاک بر سرت با عاشق شدنت...حقته چند تا بخوری تا عشق و عاشقی یادت بره...مگه خرم بیام
ا...محمد...نامرد نباش
محمد=کثافت من بیام من و کتک نمیزنن؟؟
تو دلت میاد؟نه نه دلت میاد
شاهین=به محمد بگو بیاد گرنه خفش میکنم
شنیدی دیگه
محمد=آخه من و مهدی اومدیم چیکار میتونیم بکنیم آخه اونا یه ایلن ما4نفر من و شاهین و تو یه کاری کنیم...مهدی چی؟باید ببریمش بیمارستان
romangram.com | @romangram_com