#روزای_بی_عسل_پارت_84
شاهین با خنده گفت
آره به خدا کلی دعا کردم تا دلت برام بسوزه...آخر که باهم رفیق شدیم هیچ وقت فکر نمیکردم الان با سه تا از گنده لاتای دوران راهنماییم رفیق شم
برو خدا رو شکر کن
شاهین=به درجه ای از بیکاری رسیدیم که داریم خاطرات دوران آشنایی رو میاریم وسط خدا رحم کنه
خندیدم و گفتم
دقیقا
شاهین=خوب با محمد و مهدی چطوری آشنا شدی؟
مامان محمد یعنی خاله خاطره رفیق صمیمی فریباست ما از بچگی باهم بودیم باهم بزرگ شدیم...ولی مهدی...من با مهدی تو کلاس دوم ابتدایی آشنا شدم.... از سادگی مهدی که خبر داری نمیتونست از خودش دفاع کنه و چون نمیتونست همه بهش زور میگفتن و هروقت صف داشتیم همه یه پس گردنی بهش میزدن بعد میرفتن کلاس ولی من تا حالا نزدمش یه بار زدمش فقط ولی محمد بیشعور4بار زدش اون روز که زدمش بغض کرده بود و چشماش پر اشک بود کلی خودم و لعنت کردم بعد از اون روز به بعد باهاش مهربون تر بودم و به محمد هم گفتم باهاش خوب باشه بعد آخر باهم رفیق شدیم و تا الان که رفیقیم
شاهین=بیچاره مهدی
ولی من و تو و مهدی حداقل یه جا تو زندگیمون بهمون زور گفتن و مظلوم واقع شدیم اما محمد عوضی نه
شاهین خندید و گفت
ایشا به حق پنج تن به حق امام زمان مظلوم واقع شه
عسل=آقا ماهان بیا کمک عمه جان میخواد سفره رو بذاره
بلند شدم و گفتم
چشم
عمه با فیس گفت
بشینین ماهان خان بچه ها هستن کمک میکنن
نه بابا کمک میکنم...شاهین پاشو
romangram.com | @romangram_com