#روزای_بی_عسل_پارت_83
یادم اومد من و محمد و مهدی اول راهنمایی بودیم و از بچگی رفیق بودیم ولی شاهین تازه به جمعمون اضافه شد اون روز اون خیلی مظلوم و ساکت بود ولی ما میدونستیم چه ماموزیه از شانسمون هم کلاسیمونم بود همه ی خرابکاری ها رو انجام میداد ولی چون مظلوم و ساکت بود کسی بهش شک نمیکرد یه بار یکی از لات های کلاسمون که رفیقم میشد مچش و گرفت وباهاش درگیر شد همه هم طرف اون پسره رو گرفتن(مدیونید فکر کنید من سر دستشون بودما!!)چون خیلی با شاهین لج داشتن...من و مهدی و محمد رفتیم سمتش و من با قلدری گفتم
هوووی فرشاد چته؟
فرشاد=باید این پدسگ و آدم کنم بیا ماهان
یکی از بچه ها با خنده گفت
آره ماهان بزن لهش کن
یکی از بچه های خرخون کلاسمون با ترس بهم نزدیک شد و گفت
آقا ماهان میره زیرآب تمام بچه ها رو میزنه همه بچه ها به خاطر این کتک میخورن
بشین بینم قاسم بزی
با ترس رفت نشست خودمم چندبار به خاطر شاهین کتک خورده بودم چون بچه های شری بودیم زیاد تو چشم بودیم یه نگاه به شاهین که قیافش و مظلوم کرده بود نگاه کردم دلم براش سوخت خودمم نمیخواستم بزنمش برای همین نامحسوس بهش چشمک زدم و گفتم
هووی فرشاد یه بار دیگه ببینم برای شاهین شاخ و شونه میکشی اون روم و بالا میاریا!!فهمیدی؟؟
فرشاد با تعجب گفت
ماهان!!!
بدون توجه گفتم
نشنیدم!!!
فرشاد یه نگاه از سر تنفر به شاهین انداخت و رفت از اون به بعد ما با شاهین گرم گرفتیم و تا الان باهم رفیقیم خندیدم و گفتم
شاهین چه روز باحالی بود
شاهین=عوضی اون روز سگ لرز شده بودم کجا باحال بود؟؟
از همون نظر میگم اگه طرفت و نمیگرفتم خودت و خیس میکردی
romangram.com | @romangram_com