#روزای_بی_عسل_پارت_80

عسل=همینجور مستقیم برو بعد اونجا یه دو راهی داری میری سمت راست تو کوچه اول سر کوچش یه بوتیک داره در آبی و مشکی
با کلی صحبت بلاخره رسیدیم به همون آدرس و پیاده شدیم رو به عسل گفتم
خوبم؟؟
عسل=آره آره...هول نشی یه دفعه گند بزنی داداش شاهین حواست بهش باشه
شاهین=خیالت جمع زنداداش حواسم هست
عسل=خوب بریم...غزل زنگ و بزن
غزل زنگ و زد کمی استرس گرفتم در باز شد رفتیم داخل همه بلند شدن برامون دست دادیم و با همه احوالپرسی کردیم و نشستیم من و شاهین پیش هم عسل و غزل پیش دخترعمه هاشون عمه ش پشت چشمی نازک کرد و گفت
عمه جان چرا اینقدر دیر اومدی؟
عسل=منتظر غزل بودم از کارگاه بیاد برای همین دیر شد شرمنده
عمه=اخه نگران شده بودم به همین خاطر به مامانت گفتم براتون زنگ بزنه
آقا تراب(شوهرعمه عسل)=خوب آقا ماهان چه خبر؟
همه بهم نگاه کردن کمی هول شدم ولی با لبخند دستپاچه گفتم
خبر خیر سلامتی
آقاتراب=کار و بار چطور پیش میره؟؟
والا من که تمام وقت اینجام خبری ندارم
محسن پسرعمه مزخرف عسل با پوزخند گفت
اصلا کار داری یا دانشجویی؟
بله رئیس کارخونه پوشاکم....البته تو تهران

romangram.com | @romangram_com