#روزای_بی_عسل_پارت_73
هانا=مامان بدونه چه گندی زدی
بعد موبایلش زنگ خورد که به صفحش نگاه کرد و با شیطنت گفت
بعله حلال زادم هست
با التماس گفتم
جون ماهان بهش نگیا!!!پوست از سرم میکنه
هانا=خوب هیس
بعد گوشی رو جواب داد و شروع کرد به صحبت که محمد اومد پیشم و گفت
الان میان.... دارن میخرن
فیلمبردار که یه پسر و دختر جوون بودن با خنده گفتن
چی شد؟
موضوع رو برای اونا هم تعریف کردیم که پسره گفت
اشکالی نداره ما منتظر میمونیم فقط عروس خانم خسته نشن
غزل=نه الان زنداداشم رفت به عسل گفت یکم منتظر بمونه
هانا=مرده شورت و ببرن با این گندت!!!
فریبا چی گفت؟
هانا=گفت سریع بیایین تا مجلس و رو سر ماهان خراب نکردم
ای بابا خوب مهدی باید بیاد یا نه
صدای بوق بوق اومد دیدم مهدی و شاهین با دیوونه بازی پیاده شدن مهدی پرید سریع گل و داد بهم فیلمبردار هم شروع کرد به فیلمبرداری و غزل رفت در زد تا عسل بیاد منتظر با شوق و اشتیاق به در چشم دوختم تا بیاد در باز شد قلبم تو سینم به شدت میکوبید که یهو اومد بیرون....یا خود خدا...این خوشگله زن منه!!!چقدر ناز شده؟؟!!!یا خدا خودت کمکم کن...یه دفعه یه چیزی خورد تو کلم با گیجی گفتم
romangram.com | @romangram_com