#روزای_بی_عسل_پارت_72

و قطع کردم و گاز دادم سریع رسیدیم با خنده پیاده شدم و دویدم سمت آرایشگاه که با زار رو به محمد گفتم
ای وای دست گل نخریدیم
محمد=ا...خخخخ
غریدم
زهرمار چیکار کنم؟؟
هانا=چی شد؟
گل نخریدم
هانا با خنده یه سر از تاسف تکون داد و گفت
خاک بر سرت کنن ماهان...!!!حواس نیستی خجالتم که نمیکشی
چیکار کنم؟
محمد=زنگ بزنم مهدی اینا دارن میان بخرن؟
آره آره زنگ بزن
محمد رفت اونطرف و شروع کرد به صحبت با مهدی منم هی دور خودم میچرخیدم که دخترخاله هام زدن زیر خنده غزل و فاطمه خواهرای عسل و مریم زنداداش عسل اومدن سمتمون که فاطمه گفت
چی شد؟
هانا با خنده گفت
هیچی آقا زحمت کشید گل نخرید
فاطمه خندید و گفت
هول بوده خوب اشکالی نداره

romangram.com | @romangram_com