#روزای_بی_عسل_پارت_59

بیچاره داماد
اومد سمت ما اول گرفت سمت مهدی که مهدی گفت
مرسی خوشبخت بشی زنداداش
عسل=خواهش میکنم
بعد گرفت سمت من که با لبخند گفتم
مرسی خانمم تمرین کرده بودی نریزیا!!!
عسل با ناز یواش گفت
نیاز به تمرین نبود بلد بودم!
چای رو گرفتم که سینی رو گذاشت رو میز که فریبا گفت
بیا پیش خودم بشین عسل جون...وای که چقدر تو خوشگلی!
هانا=داداشم حق داشت گرفتار بشه
مهربان خانم با لبخند گفت
لطف دارین
عسل رفت پیش مامان نشست که مامان گفت
خوب اول از چه بحثی شروع کنیم؟
عرفان سریع گفت
مهریه
مهربان خانم بهش چش غوره رفت که اصلا ککشم نگزید که فریبا با لبخند گفت

romangram.com | @romangram_com