#روزای_بی_عسل_پارت_60
آقا عرفان راست میگه...خوب چقدر مد نظرتونه آقای مازیار؟؟
آقای مازیار=من نظری ندارم هر چی آقای سیار بگن
بابا=منم نظری ندارم
آقای مازیار=14تا سکه به نیت 14معصوم
مهدی با لبخند گفت
ببخشید دخالت میکنم اما به نظر من 124تا به نیت 124تا پیامبر بذاریم که با 14تا سکه بشه138تا بعد بقیه هم یه آپارتمان و ماشین باشه
با تصدیق گفتم
مهدی راست میگه منم با نظر مهدی موافقم
بابای عسل=تو چی میگی باباجان؟
عسل=منم با نظر آقا مهدی موافقم
فریبا با لبخند گفت
پس مهریه مشخص شد
مهربان خانم=حالا بهتره این دو تا جوون برن باهم سنگاشون و وا بکنن که بعدا حرفی پیش نیاد
مامان=منم موافقم...ماهان بلند شو
بلند شدم خدایی خیلی از فریبا حساب میبردم و برای اولین بار بود که باهاش دعوا کردم و این دعوا به خاطر عسل بود و گرنه سعی میکردم عصبیش نکنم این چند وقتم دل و جرات پیدا کرده بودم و این بار آخرین باره چون مطمئنم دفعه ی بعد زنده نمیمونم!! خوشم میومد از رفتارش خیلی سیاست داشت (فریبا رو میگه هاا) جوری که از اون حساب میب ردم از بابا حساب نمیبردم کلا بابا رو دور از جون آدم حساب نمیکردم با عسل رفتیم اتاقش نشستم رو تخت اونم نشست رو صندلی و گفت
خوب حرف بزن
چی بگم؟
عسل=نمیدونم بگو وقت بگذره ما که حرفامون و خیلی وقته زدیم
romangram.com | @romangram_com