#روزای_بی_عسل_پارت_58

فریبا=میلاد راست میگه آقای مازیار خودتون و ناراحت نکنید.
مهربان خانم با همون لبخند همیشگیش گفت
بهتره بگم چایی رو بیارن گلویی تازه کنین
بعد با صدای نرمش گفت
عسل جان مادر چایی رو بیار
مامان و هانا دل تو دلشون نبود ببینن عسل چطوریه بابا هم کنجکاو نگاه میکرد که با سینی چایی اومد با نیش باز نگاش کردم که مهدی زد به پام که یعنی نیش و جمع کن اول برد سمت فریبا،فریبا با غرور و لبخند گفت
دستت درد نکنه عروس گلم
با لبخند یواش یه مرسی گفت بعد گرفت سمت بابا و به اون داد بابا هم با لبخند گفت
مرسی دخترم
با لبخند جوابشون و آروم میداد بعد سینی رو به سمت باباش گرفت که باباش گفت
خوشبخت باشی دخترم
بعد گرفت سمت مادرش بعد رفت طرف هانا که هانا با لبخند گفت
مرسی عزیز دلم
عسل=خواهش میکنم
زیر گوش مهدی گفتم
کی به من میده؟
مهدی هم یواش گفت
مسلما به داماد آخر از همه میدن

romangram.com | @romangram_com