#روزای_بی_عسل_پارت_57

عسل:نه من همین الان اومدم تا گل و ازت بگیرم همین!!
خدا رو شکر
عسل:برو دیگه
با خنده رفتم داخل و سلام احوالپرسی کردم و نشستم پیش مهدی همه باهم مشغول صحبت شدن که مهدی زیر گوشم گفت
داشتی چند دقیقه اونجا چه غلطی میکردی؟
یکم صحبت کردم زیاد که طول نکشید
مهدی=نزدیک بود عرفان بیاد پیشتون که هانا موضوع رو جمع کرد
خدا یه شوهر خوب بهش بده
مهدی=انءشا....
فریبا با لبخند و سیاست همیشگیش گفت
خوب بهتره بریم سر اصل مطلب و رسم و رسومات البته با اجازتون آقای مازیار
بابای عسل=حتما بفرمایید
فریبا با لبخند به من نگاه کرد و بعد رو به آقای مازیار گفت
این آقا پسرم که میبینید26سالشه و صاحب بزرگترین کارخونه خاندان سیار...پسر من مهربون و دلرحمه،شیطنت داره اما بی ادب نیست احترام بزرگ کوچیک حالیشه یعنی اینقدر از تربیت خودم مطمئنم که میدونم پسرم از نظر تربیت بیسته!ماهان من اگه به کسی یا چیزی علاقه پیدا کنه مطمئن باشین مثله جونش ازش محافظت میکنه...مخصوصا اینکه دختر شما رو واقعا دوست داره و من برای اولین باره که میبینم ماهان اینقدر تحت تاثیر یه دختر قرار گرفته و دختر شما اولین عشق زندگیشه
بابای عسل با لبخند خجالتی گفت
من نمیدونم چجوری تو روتون نگاه کنم..من وقتی یاد کارام و حرفام و رفتارام میوفتم شرمنده میشم و به یقین رسیدم که پسر شما از نظر تربیت عالیه...چون هرکاری میکردم حرفی نمیزد کتکش زدیم ولی دست رومون بلند نکرد با اینکه زورش و داشت..وقتی به رفتارام فکر کردم واقعا شرمنده شدم هم شرمنده شما هم رفیقاشون هم خود ماهان جان
بابا با لبخند گفت
نفرمایید آقای مازیاردشاید خوبیش این بود که این دوتا جوون صبر و تحمل خودشون و میزان عشقشون و نسبت بهم با این اتفاقای گذشته بسنجن و ببینن بدرد هم میخورن یا نه؟ حتی فهمیدن که وقتی کسی رو دوست دارن باید براش بجنگن البته اگه ارزش جنگیدن و داشته باشه و من مطمئنم دختر شما حتما ارزشش و داشت و داره و هیچوقت ماهان و به خاطر کارش محکوم نمیکنم...از شما هم میخوام این اتفاقا رو فراموش کنید بلاخره داریم فامیل میشیم و قراره چشممون تو چشم هم بیوفته و اینطوری اذیت نمیشین

romangram.com | @romangram_com