#روزای_بی_عسل_پارت_50
ماهان باید من و عقد کنی
چشم
عسل=دیدی بابا ماهان هم موافقه...به خاطر من بذار باهم ازدواج کنیم...خواهش میکنم بابایی
بابای عسل من و من کرد که عسل یه دفعه قلبش و گرفت و گفت
آی
بابای عسل با هول گفت
باشه دخترم باشه حرص نخور برات خوب نیست
بابای داماد=معلوم هست اینجا چه خبره آقای مازیار؟؟چی چی و باشه مگه قرار نبود عسل با حمید ازدواج کنه
عسل=نه خیر باهاش ازدواج نمیکنم
بابای عسل=هر چی عسل بگه
بابای حمید=ما رو مسخره فرض کردی؟الحق که دختر ترشیدت به درد همین گنده لات میخوره...خلایق هر چه لایق بریم حمید
محمد=هری خوش اومدی
اونا رفتن که شاهین با خوشحالی گفت
نگفتم خدا همه چی و حل میکنه زنگ بزن به فریبا خانم بگو بیاد که کلی کار داریم
لبخند زدم و به عسل نگاه کردم که گفت
اینم یه حرکت از طرف من آقامون
خندیدم و گفتم
برو خونه با این لباسا سرما میخوری تربچه فردا شب با خانواده خدمت میرسیم
romangram.com | @romangram_com