#روزای_بی_عسل_پارت_48
دلت نگیره مهربون عاشقتم این و بدون
دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون
دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش
بازم من و به خاطر تموم خوبی هات ببخش
من و ببخش من و ببخش
دست از نواختم برداشتم و با بغض و اشک دود سیگار و تو ریه هام فرو میبردم که شاهین اومد داخل و گفت
نمیای بیرون؟؟میخواییم شام بخوریم
نمیخورم
شاهین=چرا با خودت اینکار و میکنی؟
چون حقمه خودم آیندم و خراب کردم باید تاوانشم بدم
شاهین=فکر نمیکنی اینکارا....
شاهین خواهش میکنم ولم کن بذار تو حال خودم باشم شاید با خودم کنار اومدم و ولش کردم
شاهین=باشه هر جور راحتی سعی کن زود با خودت کنار بیای چون پس فردا عقدشه و اون میشه زن یکی دیگه و تو نمیتونی بهش فکر کنی چون کار خوبی نیست رو ناموس مردم چشم داشته باشی...شامت و میذارم رو بخاری اگه گشنت بود بَرش دار بخور شب بخیر
و رفت تصور اینکه عسل میشد ناموس یکی دیگه دیوونم میکرد تصور اینکه پس فردا عقدش باشه و من نمیتونم هیچکاری بکنم مثله خوره افتاد به جونم ...فعلا که من امیدم به خداست و منتظر یه حرکت از اونم
***********************************
سیگارم روشن بود به دودش نگاه میکردم و به لبخندای عصبی سیگارم و دود میکردم و وقتی تموم میشد سریع یکی دیگه روشن میکردم امروز جمعه بود و من تا الان که ساعت5بعد ازظهر مثله دیوونه ها زل زدم به آسمون رو نیمکت دراز کشیدم و سیگار میکشم که این باعث اعتراض محمد اینا شده بود شایدم سهم من از عسل همین چند مدت دوست داشتن بود شاید الان باید بر میگشتم خونه....باید بر میگشتم چون دیگه امیدی به برگشتن عسل ندارم
مهدی=ماهان اونجا رو نگاه
سرم و کج کردم....یا خدا باورم نمیشه!!عسل بود که با لباس سفید عقدش داشت با دو میومد سمتم....سریع بلند شدم که دیدم بابای عسل و عرفان و داماد و پدرش و غزل دارن میان سمت ما البته اونا هم با دو...عسل نفس نفس زنان اومد پیشم که گفتم
romangram.com | @romangram_com