#روزای_بی_عسل_پارت_47

بر خلاف میل باطنیم با بغض گفتم
شنبه میریم
محمد=باشه...اینقدر سیگار دود نکن ضرر داره احمق
باشه
و رفت بیرون....انکاش یه راه حلی میومد روبروم....انکاش یه لحظه خبر بیاد که بابای عسل راضی شده بیا بردار ببر عسل و...کاش یه دفعه پسره تو زرد از آب در میومد....کاش،کاش،کاش،کاش بس کن دیگه ماهان همه ی اینا کاشِ...واقعیت نیست....نه نه من نباید بذارم نباید بذارم....اما چیکار کنم؟چیکار؟اون که آب پاکی رو ریخت رو دست محمد و شاهین و مهدی...گفت زن نمیدم...من چیکار کنم؟من که امروز صبح رفتم دست به دامن غزل و عرفان و علی و مهربان خانم شدم!!!من که رفتم پیش بابای عسل خواهش و التماس کردم!!!خدایا چه کاری مونده انجام نداده باشم...اشکام جاری شد گیتارم و گرفتم و تمام ناله هام و ریختم تو دستام و نواختم و خوندم
تو رو به خدا بعد من مواظب خودت باش
گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش
غصم میشه اگه بفهمم داری غصه میخوری
شکایت از کسی نکن با اینکه خیلی دلخوری
دلت نگیره مهربون عاشقتم این و بدون
دلم گرفته میدونی ازهم جدا کردنمون
دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش
بازم من و به خاطر تموم خوبی هات ببخش
من و ببخش من و ببخش
اصلا فراموشم کن و فکر کن من و نداشتی
اینجوری خیلی بهتره بگو من و نخواستی
برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوستش داری
اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری

romangram.com | @romangram_com