#روزای_بی_عسل_پارت_46
********************************
محمد=امروز رفتم دم در مغازشون
بهش نگاه کردم و منتظر ادامه حرفش شدم که گفت
گفتم ماهان عوض میشه هر چی دخترت بخواد براش میگیره تو فقط دخترت و بده بهش بذار دخترت و خوشبختش کنه
سیگارم و گرفتم تو دستم و گفتم
خوب؟؟
محمد با ناراحتی و عصبانیت گفت
گفت عسل داره ازدواج میکنه و امروزم رفته گروه خون دیگه کار از کار گذشت راهی نداره منم نمیتونم اون خانواده رو رد کنم پای آبرو در میونه وگرنه میدادمش به ماهان
مرتیکه حالا که فهمید کار از کار گذشت میگه میدادم به ماهان...خوب؟
محمد=هیچی دیگه کلی خواهش و التماس کردم شاهین و مهدی هم اومدن باهم التماس و خواهش و تمنا کردیم ولی فایده ای نداشت گفت هیچ راهی نداره خودتون و خسته نکنید
به همین سادگی؟
محمد=به همین خوشمزگی...یعنی چیزه آره داداش چی باید میگفت مگه...به نظر من بیا و بریم تهران اونجا کیسای خوبی برای ازدواج با تو برات پیدا میشه
محمد من عاشق شدم عاشق
محمد=نمیتونی فراموشش کنی؟
نمیتونم
محمد=اوووووف...خوب ما الان چیکار کنیم؟
تا جمعه بمونیم شاید به قول مهدی یه اتفاقی افتاد
محمد=جمعه رد شد میریم
romangram.com | @romangram_com