#روزای_بی_عسل_پارت_45

اوکی
قطع کردم و خیلی سریع رسیدم به ماشین و در و باز کردم و نشستم و گفتم
مهدی حالم بده
مهدی=چرا چی شد؟گفت نمیخوامت؟
با بغض گفتم
گفت بابام میخواد من و بده به یکی دیگه....فردا هم داره میره گروه خون به زور...جمعه هم عقدشه
مهدی=الان میخوای چیکار کنی؟
نمیدونم عقلم نمیرسه تا حالا دویست بار خواستگاری کردم..الانم که اصلا نمیده عسل و بهم گفتم که جمعه عقدشه
مهدی=ای خدا!!!این دیگه چه بدبختی ایه!!!
الان اگه فریبا بفهمه دیگه اصلا نمیمونه یکم امید داشتم به موندن فریبا الان دیگه ندارم
مهدی=ساعت12میخوان حرکت کنن
ما هم بریم تهران؟
مهدی=نه دیگه تا جمعه بمونیم خدا رو چه دیدی شاید یه اتفاقی پیش اومد
من که دیگه امیدی ندارم
مهدی=امیدت و از دست نده ماهان هنوزم تا روز جمعه فرصت هست کلی وقت داری
بهتره بریم خونه حالم خیلی بده
مهدی=میخوای من رانندگی کنم؟
نه میتونم برونم

romangram.com | @romangram_com