#روزای_بی_عسل_پارت_41

اون دوتا هم اظهار خوشبختی کردن که عرفان گفت
بهار خانم من عسل و میسپارم به شما حواستون بهش باشه...یه پسره هم هست خیلی مزاحمش میشه اگه دیدینش به پلیس خبر بدین...باشه؟
بیچاره دختره با شک گفت
باشه مواظبشم شما میتونین تشریف ببرین بسپورینش به من خودم حسابه اون پسره رو میرسم
عرفان=ممنون خیلی لطف کردین خدافظ..خدافظ عسل باز زود بیا خونه
عسل=باشه داداش خدافظ
عرفان رفت زنگ زدم به مهدی و گفتم
مهدی پشت سر عرفان برو مطمئن شو رفته اگه دیدی داره میاد یه تک بزن من نرم پیش عسل
مهدی=باشه
قطع کردم یکم منتظر شدم عسل و دختره اونجا نشستن و کمی باهم حرف زدن بعد نمیدونم چند دقیقه موبایلم یه تک زنگ خورد بلند شدم رفتم سمت عسل عینکم هم برداشتم رسیدم بهشون سلام احوال پرسی کردیم از دختره تشکر کردم و دختره رفت بعد گل و گرفتم سمت عسل و گفتم
تقدیم باعشق خانم گلم
با لبخند گل و ازم گرفت و گفت
مرسی آقامون
عسل چرا این داداش و بابات اینطورین هر چیزی شد یه دفعه کتک میزنن تمام تنم درد میکنه
عسل=با این هیکل دردت هم گرفت؟؟
آره خوب ماشا...بابات با تموم قدرت میزنه هرچی جون تو دستشه خالی میکنه تو تن و بدن منه بیچاره...مطمئنی بابات تو جوونیش بکس کار نمیکرد؟؟
خندید و گفت
آره....اومدی خواستگاری کوچیکترین دخترشون الکی که نیست باید بدتر از اینا رو تحمل کنی

romangram.com | @romangram_com