#روزای_بی_عسل_پارت_39

مهدی=فعلا
پیاده شدم و در و بستم عینکم و گرفتم دستم و داشتم میرفتم داخل اول با چند تا از برو بچایی که من و میشناختن و من میشناختمشون احوال پرسی کردم بعد رفتم جلوتر و همینکه چشمم بهشون افتاد سریع روم و برگردوندم و پشت کردم و عینکم و گذاشتم...یا حسین عرفان پیشش چیکار میکرد؟؟حالا چه غلطی بکنم؟؟سریع موبایلم و در آوردم و زنگ زدم به مهدی بعد دوبوق جواب داد
چیه؟نرفته کتک خوردی؟
نه عرفان پیششه...چیکار کنم؟
مهدی=تو رو دید؟
نه سریع روم و برگردوندم عینک گذاشتم
مهدی=خوب من الان یه دختر و میفرستم پیش اونا
شانس و میبینی؟؟
مهدی=اشکالی نداره صبر کن حلش میکنم فعلا بشین روی نیمکت نبینتت بدبخت شیم هاااا
باشه حله فقط زود باش ممکنه بره
مهدی=باشه
و قطع کرد موبایلم و گذاشتم تو جیبم و نشستم رو یه نیمکت بعد به ورودی نگاه میکردم تا مهدی رو ببینم موبایلم و در آوردم و زنگ زدم به عسل خیلی نامحسوس نگاش میکردم جواب داد
بله
صدام و نازک کردم و گفتم
عسل جون کجایی؟
عسل با خنده گفت
تو پارک با برادرم وایستادم
صدا رو اسپیکره؟

romangram.com | @romangram_com