#روزای_بی_عسل_پارت_191

من اصلا موندم محمد تو رو چه حسابی ری مستریو رو انتخاب کردی در مقابل راک لزنر...خودت نفهمیدی میبازی؟؟
محمد=الان یه کاری میکنم که کارستون!!
بعد شروع کرد به حمله مثله وحشیا بازی میکردیم و فریاد میزدیم که یه دفعه صدای جیغ اومد که میگفت
ماهان!!
با ترس بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه عسل از درد به خودش میپیچید با نگرانی و اضطراب گفتم
چی شده؟
عسل=بچه داره به دنیا میاد
ترسیدم الان باید چیکار میکردم؟؟!!
نگار=ماهان باید ببریمش بیمارستان
سریع پریدم و رفتم سوئیچم و گرفتم و دست عسل و گرفتم و با مهسا رفتم داخل ماشین و محمد هم اومد جلو نشست و به سرعت برق و باد رفتم سمت بیمارستان که عسل گفت
قلبم...قلبم خیلی درد میکنه
مهسا=بهتره سریع ببریمش داخل ماهان
سریع بغلش کردم و بردمش داخل خیلی سنگین شده بود ولی چاره ای نبود سریع رو برانکارد گذاشتنش و بردنش اتاق عمل مضطرب هی راه میرفتم خیلی میترسیدم هی دلم شور میزد اگه عسل یا بچم طوریش میشد چی؟؟دیوانه میشدم!!
بچه ها همه اومده بودن مامان ایناو آقاجون اینا هم همین....نمیدونم چند ساعت گذشت که بلاخره دکتر اومد بیرون و گفت
تبریک میگم هم مادر هم بچه حالشون خوبه
مطمئنین دکتر؟؟
دکتر=آره جوون الان بیهوشه....خوب میشه نترسین...چند ساعت که از عمل بگذره خوب میشه...اونوقت میتونین ببینینش
و رفت خدا رو شکر کردم واقعا خدایا شکرت!!از خوشحالی رو پام بند نبودم...عسل و بیهوش از اتاق عمل به یه اتاق دیگه بردن منم همراش رفتم...با مهدی و شاهین رفتم شیرینی گرفتم و کل بیمارستان پخش کردم اخر سر هم اومدم پیش مامان اینا و شیرینی پخش کردم پرستار بچه رو داد بهم....چقدر خوشگل بود!!!وای خدا عالی بود!!باران خانوم...بریم مامانی رو ببینیم؟؟یکم خودش و تکون داد با خوشحالی همه رفتیم تو اتاق عسل....عسل با لبخندای تلخ جوابشون و میداد باران و بردم طرفش و بهش نشون دادم و با ذوق گفتم

romangram.com | @romangram_com