#روزای_بی_عسل_پارت_181

نه شب من مهمونیم
مهدی=منم همین
خوب کجا برم؟
شاهین=برو پیش حسام
اوکی
در طول مسیر صحبت کردیم و بلاخره رسیدیم ماشین و پارک کردم و پیاده شدیم و باهم به داخل رفتیم رو یه میز نشستیم کلی خندیدیم خیلی شب باحالی بود محمد هی مسخره بازی در میورد و سر به سر همه میذاشت منم خستگیم در رفته بود خدا رو شکر...بلاخره اون شبم با مسخره بازی های محمد و خنده و شوخی گذشت و من وقتی بچه ها رو رسوندم رفتم خونه دخترا هم از خونه رفته بودن عسل داشت همه جا رو مرتب میکرد با ذوق پرید بغلم و گفت
سلام ماهانم!!
با لبخند گفتم
سلام عزیزم چطوری؟؟
عسل=خوبم مرسی
چه خبر؟؟خوش گذشت؟؟
عسل=آره...تو چی؟؟
منم همین
عسل=راستی ماهان با بچه ها گشتیم قرار شد بچه دختر بود اسمش و بذاریم باران اگه پسر بود اسمش و بذاریم آرمان
اوهوع پس اسمم انتخاب کردی ولی هنوز که اتفاقی نیوفتاده خانومم!!!
عسل=حالا...برو بخواب خسته ای
باشه تو هم زود بیا راستی فردا ناهار خونه ی محمد ایناییماا!!
عسل=اوکی

romangram.com | @romangram_com