#روزای_بی_عسل_پارت_180

رفت بیرون تا براشون زنگ بزنه منم تو این مدت کارم و انجام دادم که ساعت یه ربع مونده به6بلاخره تموم شد... محمدم اومده بود داخل البته تو این بین و کلی غر میزد به جونم....بلند شدیم و باهم رفتیم بیرون رو به منشی گفتم
خانم تسلیمی من دارم میرم فعلا
تسلیمی=به سلامت قربان
من و محمد رفتیم تو محوطه و سوار ماشینم شدیم و حرکت کردم سمت خونه شاهین اینا بعد چند دقیقه رسیدیم سوار ماشین شدوحرکت کردم و احوال پرسی کردیم که شاهین گفت
چی شد الان دلتون هوس مجردی کرد؟؟
محمد=دله دیگه چیکار کنیم دلمون تنگ شد واسه مجردیمون....هععععععی یادش بخیر چه کارایی که نمیکردیم چه بازی هایی که نمیکردیم
شاهین=آره چقدرم کشتی کج بازی میکردیم یادش به خیر
محمد=یه شب بیایین خونه ما بازی کنیم
فردا
محمد=یا خدا یه تعارف زدمااا!!!
شاهین=تعارف اومد نیومد داره نه ماهان؟؟!!
دقیقا به مهسا بگو ما ناهار خونتونیم
محمد=چرا شام نمیایین؟؟
نه نه ناهار...شام خونه مامان ایناییم
محمد=اوکی
رسیدیم دم در خونه مهدی اینا.سوار شد حرکت کردم و احوال پرسی کردیم که شاهین گفت
فردا ناهار خونه ی محمدیم!!
مهدی=خدا رو شکر فکر کردم شبه

romangram.com | @romangram_com