#روزای_بی_عسل_پارت_173

اینطور میگفت الانم که دیدی با آقاجون رفته عسل و ببینه
عرفان اخم سنگینی کرد و گفت
عسل و برای چی؟
منم اخم کردم و گفتم
منم نمیدونم
بلاخره مرده با یه لبخند چندش و هیز اومد بیرون
آقاجون=خوب آقای حاتمی برید با دامادم حرفاتون و بزنین
حاتمی با نیش خند گفت
تو شوهر اونی؟
با اخم گفتم
تو نه و شما...شما همیشه اینقدر زود فامیل میشی؟؟
خودش و جمع و جور کرد که عرفان گفت
در ضمن اون نه و خانم سیار حالیته؟؟اون به درخت میگن
حاتمی=شما چیکاره باشین؟؟
عرفان با قلدری گفت
داداششم چطور؟؟
حاتمی=هیچی...بهتره بریم حرفامون و بزنیم
رفتیم بیرون و نشستیم رو نیمکت که حاتمی گفت

romangram.com | @romangram_com