#روزای_بی_عسل_پارت_171
اون مرحوم پسرتون بودن؟؟
سالمی با ناراحتی گفت
بله
مرگ مغزی شده بودن دیگه؟؟
سالمی=درسته از کجا میدونید؟؟
زبونم قفل کرد نمیدونستم چیزی بگم با نگام از محمد کمک خواستم که اومد روبروی سالمی و گفت
ببینید آقای سالمی خانم این آقا تو وضعیت خوبی نیست و نیاز به قلب داره ما هم رفتیم پیش دکتر و گفت پسر شما مرگ مغزی شده و ما میتونیم از شما درخواست کنیم که اجازه بدین قلب پسرتون و به قلب خواهر من و زن این آقا پیوند بزنین!!!مطمئن باشین از خجالتتون در میاییم
سالمی=ببینید من مشکلی با این قضیه ندارم و اتفاقا خیلی هم با این کار موافق بودم ولی همسرم راضی نمیشه امیدوارم درک کنید مادره دیگه چندوقت پیش هم یه بیماری مثله وضعیته بیماره شما بود اما نیاز به کلیه داشت هر چی هم گفتم به خانومم قبول نکرد و من میدونم نظرش عوض نمیشه
مطمئنید؟؟شاید الان نظرش تغییر کرده باشه
سالمی=من همیشه دارم راجب این قضیه باهاش حرف میزنم ولی به ارواح خاک پسرم ناراحت میشه و نمیخواد اینکار و بکنم متاسفم
تمام امیدم نا امید شد با بغض گفتم
ممنونم خدافظ غم آخرتون باشه
بچه ها هم خدافظی کردن و رفتیم داخل بیمارستان...تا آخر شب داشتیم دنبال قلب میگشتیم و تازه نصف و گشته بودیم داغون داغون بودم اگه عسلم خوب نمیشد من چیکار میکردم؟؟عرفان اومد طرفم و با بغض گفت
ماهان!!
بله؟؟
عرفان=هیچکی حاضر نشد قلبش و ببخشه؟؟
با نا امیدی سر به عنوان منفی نشون دادم که گفت
میخوای من برم یه بیمارستان دیگه ببینم بیمار مرگ مغزی داره یا نه؟؟
romangram.com | @romangram_com