#روزای_بی_عسل_پارت_170
محمد=گل و بگیرین
به گل رز تو دستش نگاه کردم که شاهین گفت
این و از کجا کش رفتی؟؟
محمد=از حیاط بگیر برین داخل بدو
از دستش گرفتم و در زدیم و رفتیم داخل یه خانم و آقا و یه دختر کوچیک با لباس سیاه بالا سر یه پسر نوجوون وایستاده بودن یه سلام کردیم که خیلی آروم و داغون جواب دادن که گفتم
شما خانواده ی ایشونین؟؟
پدر خانواده=بله
رفتم جلو باهاش دست دادم و گفتم
سیار هستم
پدرِ=سالمی هستم
خوشبختم
سالمی=منم همین
میتونیم باهم صحبت کنیم؟؟
سالمی یه نگاه به زن و بچش کرد و گفت
من الان تو وضعیت خیلی خوبی نیستم
با التماس گفتم
درکتون میکنم ولی زود تموم میشه...تو رو خدا
سالمی همرامون اومد بیرون محمد و مهدی هم اومدن پیشمون باهم رفتیم تو محوطه که گفتم
romangram.com | @romangram_com