#روزای_بی_عسل_پارت_169

گریه نذاشت حرفم و ادامه بدم مادرجون با شوک زانو زد و گریه کرد غزل هم پرید طرفش عرفان هم نگران بود بچه ها اومدن پیشم که شاهین گفت
اشکالی نداره پسر...زنداداش خوب میشه
اگه خوب نشه چی؟؟اگه کسی راضی نشه قلبش و اهدا کنه؟؟
مهدی=توکل کن به خدا ماهان اینقدر نفوس بد نزن
صدای پرستار که داشت صدام میکرد پیچید تو بیمارستان
آقای ماهان سیار پذیرش
خیلی سریع با بچه ها رفتم سمت پذیرش دکتر اونجا بود دکتر یه برگه داد دستم و گفت
ببین پسرجان این لیست کساییه که مرگ مغزی شدن بهتره از همین الان شروع کنی به گشتن اگه هم کسی قبول کرد بیا اینجا بگو بهم
با عجله و اضطراب گفتم
باشه دکتر ممنونم فعلا
بعد با بچه ها یه نگاه به لیست انداختیم
محمد=همه ی اینا رو میخوای تو یه روز ببینی؟؟
خیلی زیادن
مهدی=بهتره بریم ماهان
سریع اول رفتیم به اتاق 350یه در زدیم لیست و گذاشتم تو جیبم و با شاهین خواستیم بریم داخل که محمد گفت
هوی صبر کنین
برگشتم طرفش و گفتم
چیه؟

romangram.com | @romangram_com