#روزای_بی_عسل_پارت_168
مادرجون با نگرانی گفت
کدوم بیمارستان؟؟
همون قبلیه
مادرجون=نگران نباش مادر ما الان خودمون و میرسونیم
باشه
قطع کردم و بازم راه میرفتم نمیدونم چقدر گذشت که بلاخره دکتر اومد بیرون و رفتم سمتش و گفتم
آقای دکتر حال زنم چطوره؟؟
دکتر=خیلی بد...نیاز به پیوند داره
با زار گفتم
پیوند
دکتر=بله...بهتره بگردین براش دنبال یه قلب سالم وگرنه زنده بیرون نمیاد..از نظر مالی که مشکلین ندارین؟؟
دنیا رو سرم خراب شد با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم
نه
دکتر=پس مشکلی نیست بیمار مرگ مغزی زیاده منم تو این مدت به شما کمک میکنم ...الان هم میرم ببینم چه بیمارای مرگ مغزی هستن صداتون میکنم بیایین با خانوادشون صحبت کنین ببینین اجازه میدن اهدا کنن یا نه؟؟فعلا بعد میبینمتون
و رفت و من و با غم تنها گذاشت اشکم در اومد نشستم دم در اتاق بدبختی هام و گریه کردم و از خدا خواستم عسلم و بهم برگردونه
ماهان چی شده؟؟
سرم و بالا آوردم و مادرجون و پدرجون و عرفان و غزل با نگرانی و اضطراب بهم نگاه میکردن محمد و مهدی و شاهین هم نگران منتظر بودن حرف بزنم که با گریه گفتم
قلبش نیاز به پیوند داره اگه پیوند نزنن...اگه نزنن...
romangram.com | @romangram_com