#روزای_بی_عسل_پارت_164

مهدی= باشه...من برم حاضر شم فعلا
فعلا
قطع کردم و رفتم پایین عرفان و علی داشتن چایی میخوردن منم یه آب خوردم و یه تیکه نون بعد باز سریع رفتم بالا لباس پوشیدم و اومدم پایین و سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت خونه مادر نگار اینا خیلی سریع رسیدم چون نزدیک بود یه بوق زدم موبایلم زنگ خورد عسل بود جواب دادم
چیه عزیزم؟؟
عسل=کجایی ماهان معلوم هست؟؟
تو ماشینم رفتم دنبال مهدی داره میاد الان میرم شاهین و برمیدارم و میام
عسل=زود بیا
باشه عزیزم کاری نداری؟؟
عسل=نه مراقب خودت باش
باشه خداحافظ
عسل=خداحافظت
قطع کردم مهدی در و باز کرد و نشست و دست دادیم که گفتم
چقدر دیر کردی؟؟
مهدی=گشنم بود داشتم غذا میخوردم صدای بوقتم نشنیدم ناصر بهم گفت
شاهین حاضر شد؟
مهدی=آره گفتم بیاد سر کوچه
خوب خدا رو شکر
حرکت کردم تو راه کلی صحبت میکردیم که بلاخره رسیدیم شاهین و سوار کردم و بعد سلام و احوال پرسی حرکت کردم و پرسیدم

romangram.com | @romangram_com